|
یک شنبه 27 شهريور 1390برچسب:, :: 16:50 :: نويسنده : مهناز
باغبان ساده دلی کنار راهی٬یک باغ میوه داشت. روزی پس از فراغت از کارهای روزانه ٬دستمالی را پر از گلابی کرد و از در باغ خارج شد. در راه مرد رهگذری را دید. باغبان ساده دل گمان کرد آن مرد رهگذر از کسانی است که صاحب کرامتند و از برخی امور پنهانی آگاهند. بنابراین خطاب به آن مرد گفت : «اگر بگویی در دستمال من چه میوه هایی وجود دارند٬ یک عدد از این گلابی ها را به تو می دهم. اما اگر بگویی چند گلابی در دستمال دارم٬ همه ی نه عدد گلابی را به تو می دهم. » مرد رهگذر از پرسش باغبان ساده دل٬ نوع و تعداد میوه را فهید و گفت : «ای باغبان! در میان دستمالت گلابی داری و تعداد آن نه عدد است. » باغبان ساده دل شگفت زده شد و پس از دادن گلابی ها٬ از آن مرد رهگذر با اصرار خواست به منزلش بیاید و به همراه خود برکت آورد.
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |